تبليغاتX
ادبیات و فرهنگ و سیاست در اشتروت
ادبیات و فرهنگ و سیاست در اشتروت
ادبیات و فرهنگ و سیاست در اشتروت

دغدغه ای که امروز برای هر انسان ازاده ای وجود دارد همانا نگاه انسانی به افراد فارغ از جنس ونژادومذهب و.....است.نگاهی که اگردرجامعه بسط پیدا کند میتواند بسیاری از نابسامانیهای اجتماعی وسیاسی وحتی اقتصادی را بهبود ببخشد وما را بسوی ان جامعه ایده الی که ارزوش را داریم سوق دهد .برای رسیدن به این ایده ال همه باید دست به دست هم بدهیم.

باارزوی روزهایی بهتر

خانه | آرشيو | ايميل
امکانات و ابزارها

نوشته هاي پيشين
لينکدوني
لينکهاي روزانه
طبقه بندي موضوعي
< a href="cat-1.aspx" class="links" target="_blank">شعر نو
< a href="cat-2.aspx" class="links" target="_blank">زیباترین اشعار نو
< a href="cat-3.aspx" class="links" target="_blank">مقالات پیرامون مسائل روز
اخبار
پشتيباني

قالبساز آنلاين .

Powered by
Blogfa.com
Online Template Builder
نقدی بر یک شعر از فروغ فرخزاد

دلم برای باغچه می سوزد

کسی به فکر گل ها نیست
کسی به فکر ماهی ها نیست
کسی نمی خواهد
باورکند که باغچه دارد می میرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود
و حس باغچه انگار
چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست
حیاط خانه ما تنهاست
حیاط خانه ی ما
در انتظار بارش یک ابر ناشناس
خمیازه میکشد
و حوض خانه ی ما خالی است
ستاره های کوچک بی تجربه
از ارتفاع درختان به خک می افتد
و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ی ماهی ها
شب ها صدای سرفه می اید
حیاط خانه ی ما تنهاست
پدر میگوید
از من گذشته ست
از من گذشته ست
من بار خود رابردم
و کار خود را کردم
و در اتاقش از صبح تا غروب
یا شاهنامه میخواند
یا ناسخ التواریخ
پدر به مادر میگوید
لعنت به هر چی ماهی و هر چه مرغ
وقتی که من بمیرم دیگر
چه فرق میکند که باغچه باشد
یا باغچه نباشد
برای من حقوق تقاعد کافی ست
مادر تمام زندگیش
سجاده ایست گسترده
درآستان وحشت دوزخ
مادر همیشه در ته هر چیزی
دنبال جای پای معصیتی می گردد
و فکر می کند که باغچه را کفر یک گیاه
آلوده کرده است
مادر تمام روز دعا می خواند
مادر گناهکار طبیعی ست
و فوت میکند به تمام گلها
و فوت میکند به تمام ماهی ها
و فوت میکند به خودش
مادر در انتظار ظهور است
و بخششی که نازل خواهد شد
برادرم به باغچه می گوید قبرستان
برادرم به اغتشاش علفها می خندد
و از جنازه ی ماهی ها
که زیر پوست بیمار آب
به ذره های فاسد تبدیل میشوند
شماره بر می دارد
برادرم به فلسفه معتاد است
برادرم شفای باغچه را
در انهدام باغچه می داند
او مست میکند
و مشت میزند به در و دیوار
و سعی میکند که بگوید
بسیار دردمند و خسته و مایوس است
او نا امیدیش را هم
مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش
همراه خود به کوچه و بازار می برد
و نا امیدیش
آن قدر کوچک است که هر شب
در ازدحام میکده گم میشود
و خواهرم که دوست گلها بود
و حرفهای ساده ی قلبش را
وقتی که مادر او را میزد
به جمع مهربان و سکوت آنها می برد
و گاه گاه خانواده ی ماهی ها را
به آفتاب و شیرینی مهمان میکرد ...
او خانه اش در آن سوی شهر است
او در میان خانه مصنوعیش
با ماهیان قرمز مصنوعیش
و در پناه عشق همسر مصنوعیش
و زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی
آوازهای مصنوعی میخواند
و بچه های طبیعی می سازد
او

هر وقت که به دیدن ما می اید
و گوشه های دامنش از فقر باغچه آلوده می شود
حمام ادکلن می گیرد
او
هر وقت که به دیدن ما می اید
آبستن است

حیاط خانه ما تنهاست
حیاط خانه ما تنهاست
تمام روز
از پشت در صدای تکه تکه شدن می اید
و منفجر شدن
همسایه های ما همه در خک باغچه هاشان به جای گل
خمپاره و مسلسل می کارند
همسایه های ما همه بر روی حوض های کاشیشان
سر پوش می گذارند
 و حوضهای کاشی
بی آنکه خود بخواهند
انبارهای مخفی باروتند
و بچه های کوچه ی ما کیف های مدرسه شان را
از بمبهای کوچک
پر کرده اند
حیاط خانه ما گیج است
من از زمانی
که قلب خود را گم کرده است می ترسم
من از تصور بیهودگی این همه دست
و از تجسم بیگانگی این همه صورت می ترسم
من مثل دانش آموزی
که درس هندسه اش را
دیوانه وار دوست میدارد تنها هستم
و فکر میکنم که باغچه را میشود به بیمارستان برد
من فکر میکنم ...
من فکر میکنم ...
من فکر میکنم ...
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی میشود


این شعر فروغ نشانه درک وفهم بالای وی از شرایط اجتماعی است که در ان زندگی میکند.بی شک او یک زن ازاده ایست که توانست با جسارت تمام خود را ازقید حصارهایی که جامعه برای یک زن ایجاد کرده بود رهایی بخشد و این میتواند الگویی برای انسان امروز ما باشد.با استعاره های زیبا شعرش را قالب میبندد وبه خرافات جامعه انجایی که از مادر خود میگوید.به بی تفاوتی جامعه زمانی که از پدر میگوید.وازتفاوت فاحش بین زن ومرد در اجتماع موقعیکه به برادری بی قیدو بند وخواهری در بند اشاره میکند میگوید.خواهری که خواسته یا ناخواسته خانه- عشق وزندگیش مصنوعیست  ودردی که فروغ به ان به زیبایی اشاره میکند ابزاری شدن نقش زن است.یک نقش ظاهری .وتنها حقی که بطور طبیعی برای او هنوز باقیست حق باروری وبچه دار شدن است وانهم نه ارادی بلکه ناخواسته وتحمیلی.فروغ به فکر درمان باغچه است وفکر میکند ولی او تنهاست وباغچه رنگ میبازد.حقیقتی تلخ که امروز هم ما با ان دست در گریبانیم.کسانی که امروز پیرامون ما فراوانند.به ظاهر دوستان و دلسوزانی که دم از انسانیت واحقاق حقوق خود دارندولی اسیر همان مصنوعیات زندگیند ودر رویارویی زندگی مصنوعی وتفکر چیزی که پیروز است عشق مصنوعی-نان واب مصنوعی-هم خوابگی مصنوعی وخوشبختی مصنوعیست والبته تولید فرزند طبیعی .اینانند دوست نماهایی که رفیق نیمه راهند.وبه قول فروغ صورتک های بیگانه دوست نما ودست های بیهوده بظاهر یاری رسان.فروغ را میتوان اسطوره تجدد خواه معاصر دانست که با بینشی فراخ و بدور از نیازهای مصنوعی انسان امروز مابه بیان جسورانه کاستی ها پرداخته ودر این راه زیان های فراوانی هم از اجتماع خود متحمل شده است.کاری که امروز حتی بعد از گذشت سالها هم کمتر کسی جسارت انجام ان را دارد.ولی او پاداش فکر کردن وسنت شکنی خود راگرفت وبرای همیشه جاودانه شد.تک تک ما میتوانیم فروغ هایی برای جامعه خود باشیم و این امکان ندارد جز با تفکر بدون قیدوبند وکنار گذاشتن تعصب وچارچوب های فکری که ما را از نعمت فکر کردن محروم میکنند.به امید روزی که ارزش ادمها به انسان بودن انها سنجیده شود ونه زن یا مرد بودن-سیاه یا سفید بودن-خودی یا نا خودی بودن انها و........

[ ]
+

قالب ساز آنلاين
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!
سايت اصلي - لينك باكس تمام اتوماتيك